زنان و فرهنگ ايرانى-اسلامى (١)

زنان در ايران در اوج بى حقوقى به سر مى برند و جمهورى اسلامى از هيچ تلاشى براى تداوم اين وضعيت کوتاهى نمى کند. اگر امروز در ايران جمهورى اسلامى نبود يعنى شلاق و سنگسار نبود، زنان تلاش مى کردند که به حقوق برابر با مردان دست يابند. جنبش اعتراضى تاکنونى زنان در شرايط سرکوب و اختناق کاملا گوياى اين واقعيت است. در ايران اولين مانع آزادى زنان جمهورى اسلامى است. ولى آيا فقط جمهورى اسلامى است که مانع آزادى زنان است؟ آيا زنانى که از دست جمهورى اسلامى و قوانين زن کش آن فرار مى کنند به آزادى مى رسند؟ آيا زنانى که به اروپا مى آيند قادرند از شرايطى که در اين کشورها پيدا مى کنند استفاده کامل را ببرند؟ واقعيت نشان مى دهد که نه.

در اين کشورها نيز مردسالارى شديدى بر فضاى زندگى زنان ايرانى حاکم است. خيلى از اين زنان دچار ناراحتى هاى روحى هستند. برخى از آنان با اينکه ده سال است در اروپا زندگى مى کنند هنوز به دخترانشان اجازه نمى دهند که دوست پسر داشته باشند. و برخى از زنان نيز از دست شوهرانشان کتک مى خورند و عليرغم اينکه مى دانند که در اين کشور نهادهايى وجود دارند که حاضرند به آنها همه جور کمکى براى جدايى از شوهرانشان را بکنند، باز هم حاضر نيستند که از شوهرانشان جدا شوند. چرا؟ در اينجا که ديگر جمهورى اسلامى با دستگاه سرکوبش نيست که زنان را مجبور به فرمانبردارى از شوهر و يا آن فرهنگ مردسالار بکند.چه چيز باعث مى شود که زنان در خارج از ايران هم نتوانند از حقوق بدست آمده در اروپا بهره مند شوند؟ اينجا که جمهورى اسلامى نيست، پس مانع چيست؟

مانع فرهنگ، سنت و اخلاقيات ايرانى است. همان فرهنگ مردسالار و سنتهايى که در ايران جمهورى اسلامى با زور اسلحه آنها را حفظ کرده است و ما در اينجا تحت نام فرهنگ ايرانى. همان فرهنگى که با آن بزرگ شديم و با بيرون آمدن از ايران آنرا در ايران جا نگذاشتيم. مثل يک لباس کهنه به دورش نينداختيم، آنرا با خود آورديم که وصله اش کنيم. اين فرهنگ دو روى سکه دارد، مذهب بر يک طرف آن مهر خود را زده و ناسيوناليسم و ايرانى گرى بر طرف ديگرش. دو مهرى که درجه دوم بودن زنان را از روز تولد بر پيشانى شان مى زند. دور انداختن اين فرهنگ، کنده شدن از اين مهر آسان نيست. گوشه اى از اين فرهنگ را در يک مثال توضيح مى دهم.

دو تا خانم حدودا ٤٠ ساله با هم گفتگو مى کنند، آنها حدودا ١٠ سال است که در اين کشور دارند زندگى مى کنند و فرزندان ١٧-١٨ ساله دارند.

اولى: پسرم آنقدر زرنگه، هر روز يک دوست دختر عوض مى کنه.

دومى: چند وقت ديگه مى خواد با يکيشون ازدواج کنه.

اولى: اختيار دارى مگه من مردم؟ بزار سنش بيشتر بشه مى برمش ايران يک دختر خوشگل براش مى گيرم و مى آرم.

دومى: دخترت چطوره؟ بهتر شده؟

اولى: نه بهتر نشده. قربونش برم دخترم مثل دست گل مى مونه، آشپزيش حرف نداره. مثل اين دخترايى نيست که هر روز با يکى مى رن. فقط نمى دونم چرا افسردگيش تموم نمى شه. اولش دکترش گفت که نهايتا شش ماه اينطورى خواهد بود. ما هم فکر کرديم خوب بعد از چند ماه بهتر مى شه. ولى الان دوساله که حوصله هيچ کس و هيچ چيزى را نداره. دکترها هم هيچ کارى برايش نمى کنند.

بايد اشاره کنم که تنها دختر اين خانم نيست که دچار افسردگى است، خيلى از زنان و دختران جوان ايرانى در اينجا دچار افسردگى مى شوند و علت آن هم تناقض زندگى و فرهنگ خانوادگى اشان با شرايط و فرهنگ اجتماعى اشان است. اين خانم فکر مى کند که دکتر مقصر است که کارى براى دخترش نمى کند. نمى داند که مقصر واقعى فرهنگى است که خود او دارد و مانع از آن مى شود که دخترش آزاد باشد و مثل دوستانش زندگى کند. چه بسا دختر اين خانم در خانواده بخاطر افسردگى اش سرزنش هم بشود. اينکه نمى تواند از زندگى لذت ببرد و مثل همه جوانان بخندد. حتما مشکلش را شخصى مى بينند. اينها همان دختران جوانى هستند که در ايران بخاطر محدوديتها و فشارهاى قانونى و فرهنگى دست به خودکشى مى زنند و در اينجا تحت فشار اين فرهنگ دچار افسردگى مى شوند.

باز توليد اين فرهنگ شرقى بخشا در همين دوگانگى تربيت دختران و پسرانمان است. فرهنگى که خواهان تربيت عقب افتاده دختر و پسرش است و يا در بهترين حالتش به پسرش بخاطر دوست دختر داشتن مى نازد و دوست پسر داشتن دخترش را مايه خجالت مى بيند. فرهنگى که اگر هم مانع دوست پسر گرفتن دخترش نشود ولى باز هم با دختر و پسرش يکسان رفتار نمى کند. مثلا پسرش مى تواند دوست دخترش را به خانه بياورد ولى دخترش نمى تواند.

ابعاد اين فرهنگ را مى توان در زندگى روزمره بررسى کرد. آنجا که خانواده هايى را مى بينيم که سالهاست در اين کشور زندگى مى کنند و طبق الگوى ايران، مرد، خودش را با بيرون تعريف مى کند و زن نقش خانه دار و بچه دار را بازى مى کند. در اينجا هم مرد هر وقت دوست دارد از خانه بيرون مى رود. ولى زن بايد اول مشخص کرده باشد که به کجا مى خواهد برود، بعد از خانه بيرون برود. در اينجا هم، در مهمانى ها، زنان در آشپزخانه مشغولند و مردان دور هم نشسته اند و گپ مى زنند و يا مشغول بازى اند. نقش اساسى زن در اين فرهنگ سرويس دهى و بردگى جنسى است.

چه ميشود کرد؟ آيا ميشود در درون همين جامعه ايرانى داراى فرهنگ ديگرى در برخورد به زن شد؟ بعضى از زنان، در پروسه اى، با قطع رابطه با جامعه ايرانى، اين مشکل را تا حدودى، به شکل فردى، براى خود حل کرده اند. اين راه حل براى تعدادى شايد کارساز باشد، ولى بحث بر سر حل يک مشکل اجتماعى است و نه فردى. بعضيها دارند با آن ميسوزند و مى سازند و به قول مشهور دارند “اصالت” زن ايرانى را براى خود و دور و بريهايشان حفظ مى کنند! اين تعداد هم خوشبختانه کم اند و اکثريت زنان در زندگى روزانه با اين وضعيت زندگى در تقابل و کشمکش اند. پس بحث اينست که اين کشمکش و تقابل را چگونه بايد به پيش برد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *