روایت رژیمی از زندان‌هایش / نگاهی به کتاب زندانبانم: “تابوت زندگان” نوشته: هما کلهری

هما تواب نشد – او رژیمی شد

آشنایی من با هما کلهری به خواندن کتابش (یاد نوشته ها، تابوت زندگان، 1399) مربوط نمی شود. او زندانبانم بود. من در بند هفت قزل حصار بودم که زندانبان قبلی جایش را به هما داد. همانطور که زندانبان قبلی رفت که آزاد شود، هما هم می دانست که خط فاصل دوازده سال حکم زندان تا آزادی مدتی زندانبانی است. و چه خوب شغلش را انجام می داد، که بعد از آزادی پی در پی شغل برایش ردیف کردند، در حالی که زندانیانی که به اسم تواب آزاد شدند برای سال ها امکان پیدا کردن کار نداشتند. ولی هما در روزنامه کیهان هوایی که دستگاه پروپاگاندای رژیم در افکارسازی جامعه را به عهده داشت و زیر دست عباس سلیمی از اعضای دفتر سیاسی سپاه، قلم زد.

من سه خاطره ویژه از هما را که در کتاب خاطرات زندانم “زیر بوته لاله عباسی” که سال 2002 نیز چاپ شده است دراینجا بازنشر می کنم:

۱. “امروز مسئوليت نظافت بند با من است، قابلمه بزرگ بند را می‌شويم و آن را کنار در بند میگذارم. هما نگهبان بند کنار دفتر ايستاده و تماشا می‌کند، با صداى بلند که همه افراد بند بشنوند میگويد: «قابلمه را بايد يک مسلمان آب بکشد نه يک کمونيست. اين قابلمه الان نجس است و برادران نمی‌توانند آن را براى آوردن غذا ببرند.»
به سلول مى روم که دست و پاى خيسم را خشک کنم. کسى چيزى نمی‌گويد، حرفهايى در گوشى گفته میشود و معلوم نيست چه اتفاقى خواهد افتاد. کنار سلول می‌نشينم که خستگى در کنم. صداى چرخ را میشنوم که از کنار در بند رد میشود و بر خلاف هر روز نگه نمیدارد که قابلمه بند ما را بردارد. چه اتفاقى خواهد افتاد؟ تا حالا تواب‌ها تقسيم کار بند را میکردند و هر بار آب کشى قابلمه را براى يک تواب و يا يک مجاهد میگذاشتند که انجام دهد. … در اين چند روزه که توابان در بند نبودند تقسيم کار با مجاهدين بود و آنها طورى کارها را تقسيم کرده بودند که هرگز يک نمازنخوان قابلمه را آب نکشد و کنار در نگذارد.
با يکديگر حرف میزنيم که آمادگى هر برخوردى را داشته باشيم، هر چند نمیدانيم چه اتفاقى خواهد افتاد. يکى از مجاهدين که نقش رهبر را در بين بقيه بازى میکند به سراغم مى آيد و میگويد:
– قابلمه را به حمام برگردان، يکى از بچه هاى ما آنرا همينطور آب نکشيده از حمام بر خواهد داشت و به جلوى در خواهد آورد.
– يعنى الان نجس است و کافى است که دست يکى از شماها به آن بخورد تا پاک شود. اگر اينطور فکر میکنى خودت آنرا به حمام ببر و اين نقش را خودت به تنهايى بازى کن، از نظر من آن قابلمه هيچ اشکالى ندارد.
– میخواهى غذاى بند قطع شود؟
– فکر میکنى من چنين چيزى میخوام؟
با عصبانيت مرا ترک میکند و به سراغ دوستانش میرود. میبينم که دارند حرف میزنند.
روز بعد از گرسنگى بيدار میشوم، ديشب غذا نداشتيم و خرما و کشمش که از فروشگاه خريده بوديم خورديم. خوشحالم که روز تمام شد و مسئوليت قابلمه ديگر با من نيست. حالا هر کس که از غذا نداشتن ناراحت است میتواند قابلمه را به داخل حمام برده و از مجاهدين بخواهد که پاکش کنند.
سه روز مى گذرد و ما هيچ وعده غذاى گرم نداشته ايم. قابلمه کنار در است و نگهبانان حاضر نيستند که به آن دست بزنند، چرا که يک کمونيست آنرا شسته است. صبح روز چهارم است، قابلمه آنجا نيست، کارگران
آشپزخانه به دستور مسئولين زندان آنرا برده اند. ظهر پرده کنار میرود و يک قابلمه غذاى گرم داخل بند گذاشته میشود.” (ص ۹۸)

حال ببینیم هما در کتابش این واقعه را چطور جمعبندی کرده است: “حاج میثم مرا به زیر هشت خواست. … گفت از این به بعد دیگها را باید یکی از مسلمان ها یا منافقین آبکشی کنند و شما هم نظارت کنید. به شدت بیزار بودم از این که بایستم و ببینم چه کسی دیگ را آبکشی می کند. با اکراه قبول کردم و البته هرگز آنرا انجام ندادم. اما در بند اعلام کردم که دیگ باید توسط مجاهدها آبکشی شود.”(ص280).

علی رغم ادعایی که در کتاب آورده شده، هما هیچگاه از قبل در بند اعلام نکرد که مجاهدین باید دیگ را آبکشی کنند. روزی که من دیگ را شستم و جلوی در گذاشتم اصلا نمی دانستم چه نقشه ای برایمان کشیده شده است. ادبیات کیهانی هما در این تحلیل او از سه روزی که به لطف دخالتش در مسئله کارگری بند غذا نداشتیم، به خوبی نمودار است: “ماجرا سه روز پیاپی کش پیدا کرد. بند چند روزی بی غذا ماند. این حرکت برنامه ریزی شده توانست خوراک تبلیغاتی خوبی برای ملاقاتها و رادیوها فراهم کند.” (ص279)
رئیس زندان متوجه شد که این حرکت کاملا خودبخودی بود. در غیر اینصورت اگر یک در صد هم گمان می کرد که عمل من برنامه ریزی شده بوده، علاوه بر بازجویی رفتن حداقل برای شش ماه به انفرادی فرستاده می شدم.

۲. “… در پنجره سلول نشسته ام، در فضايى که نيم متر در نيم متر است و به آسمان زيبا نگاه مى کنم. گاهى در اينجا مى نشينم و آسمان را نگاه مى کنم و به ياد گذشته غرق مى شوم. در اينجا آسمان خيلى وسيع و بزرگ است. عظمت آن آدم را تحت تاثير قرار مى دهد. بند ٨ طرف راستم است و هواخورى در بين بند ما و بند ٨ قرار دارد. بخاطر پرده آهنى کلفتى که جلوى پنجره هاى ما و پنجره هاى بند ٨ زده اند هيچ کس در سلولهاى بند ٨ پيدا نيست. به آسمان نگاه مى کنم … منتظرم که ابرها سرخى خورشيد را بگيرند و بعد طلائى شوند و بعد بى رنگ و با رفتن خورشيد خاکسترى. دور از محيط هستم که صداى هما نگهبان بند را مى شنوم براى چندمين بار از من میخواهد که به بازجويى بروم. سر بر میگردانم، جلوى سلول ايستاده است و نگاهم مى کند. نمى دانم چرا بايد بروم … دوستانم نگرانند که برنگردم.
سه نفر هستيم که نگهبان ما را پيش ميثم رئيس زندان مى برد و جلوى ما به ميثم مى گويد که اينها داشتند از پنجره سلولشان با بند ٨ تماس مى گرفتند. تعجب میکنم و به اين فکر میکنم که چرا دارد دروغ میگويد. …
ميثم بعد از اينکه حرفهاى او را میشنود از ما میپرسد: با بند ٨ تماس مى گرفتيد؟ مى گويم: شما پرده آهنى جلوى پنجره ما را نديدين؟ اگر ما بخواهيم تماس بگيريم، نمى توانيم چون کسى را نمى توانيم در بند هشت ببينيم.
– پس چرا پشت پنجره نشسته بودى؟
– براى اينکه غروب را ببينم.
هما، نگهبان بند دوباره شروع مى کند به گفتن اينکه اينها داشتند با بند هشت تماس مى گرفتند. ولى ميثم حرف او را قطع مى کند و از او مى خواهد که ما را به بند برگرداند …”(ص 114).

البته همانطور که می توان حدس زد، هما شجاعت و صداقت نقل این بخش از خاطراتش را نداشته است.

۳. “بعضیها دارند بقيه را خيس میکنند و میخوان به همه آب بپاشند. نمیدانم چرا احساس خوبى ندارم…. نگهبان را میبينم که آمده و تماشايشان میکند و از آنها میخواهد که صدايشان را پائين بياورند. … نگهبان میآيد و اسامى کسانى را که بقيه را خيس میکردند میخواند. …آنها را دم در بند نگه میدارند، تعدادى مرد داخل بند میشوند، شلاق و تخت با خود دارند. همه ما در سلولها نشسته ايم. از ما مى خواهند که برويم در راهرو بنشينيم و شلاق زدن آنها را تماشا کنيم. کسى از سلول بيرون نمیرود ولى ما صداى شلاق را میشنويم. بعضیها با گذاشتن آينه به حالتى خاص همه صحنه را مى بينند. تخت را توى راهرو مى گذارند و از زندانيان که رديف ايستاده اند يکى يکى میخواهند که روى تخت بخوابند و به نوبت آنها را با شلاق میزنند. سکوت است و تنها صداى شلاق که هوا را میشکند و بر روى کمر زندانى مینشيند، به گوش میرسد. گريه ناگهانى زن ميانسالى که در يکى از سلولهاى روبروست و نمیتواند شلاق خوردن زندانيان را بخاطر آب بازى تحمل کند به گوش میرسد. شلاق زن با هر ضربه شلاق خدا و پيغمبرش را صدا میکند تا نيروى بيشترى براى ضربه بعدى به او بدهند….” (ص ۱۱۵).

جالب است که هما در کتابش واقعه فوق را اینطور بیان می کند: “چند بار به هواخوری رفتم و تذکر دادم که سر و صدا راه نیندازند اما توجهی نکردند. این ماجرا با اخطار پاسدارهایی که با شنیدن سر و صدا از راهروی واحد به پشت بام بند رفته بودند ادامه، و با بردن چند نفر به زیر هشت خاتمه یافت. آرامش هر چند موقتی برقرار شد.” (ص۲۸۳)

هدف از انتشار “تابوت زندگان” چیست؟

۱. ادبیات زندان

به لطف عمر چهل ساله جمهوری اسلامی، ادبیات زندان بخشی از ادبیات فارسی شده است. از این رو رژیم هم در تلاش است که با روایت خود از زندانهایش، این ادبیات را مخدوش کرده و روایتی به نفع خود به خوانندگان ادبیات زندان القا کند. هدف رژیم خنثی کردن ادبیات مبارزه و مقاومت در زندان است. این شغل کثیف قلم زنی علیه مبارزان و مبارزه را به زندانبانش، تحت نام زندانی بریده یا تواب محول کرده است. در حالی که همه می دانیم اکثریت قریب به اتفاق توابها و بریده ها رفتند دنبال زندگی شان. بخشی از آن بریده ها و توابین بعد از آزادی نتوانستند یک زندگی عادی داشته باشند و بخاطر شکنجه های زندان دچار ناراحتی های روحی و جسمی شده و تعدادی حتی دست به خود کشی زدند. ولی زندانبانان که بواسطه شغلشان زندانی هم بودند و دیگر بازنشسته شده اند، حالا شغلهای دیگری در سیستم دارند. به نظر می رسد وظیفه جدید آنها نگارش “خاطراتشان” و دلسوزی برای شکنجه گرانی مثل لاجوردی و حاج داود باشد. کتاب هما برای پیشخوان موزه “عبرت” نوشته شده است نه در مواجه با حقیقت و رو به تاریخ. این کتاب به راستی به موزه ی دروغینی تعلق دارد که رژیم می گوید شکنجه گاهی بوده که تنها رژیم شاه از آن استفاده کرده است، در حالیکه بیش از بیست سال پس از انقلاب این “موزه” یکی از مراکز اصلی شکنجه و اعتراف گیری بود، اینبار توسط رژیم اسلامی.

۲. خراب کردن اپوزیسیون ضد رژیمی

قبل از هر چیز باید به این اشاره کنم که سه سال است که مردم در تظاهراتهای عظیم خود با تمامیت در برابر این رژیم فاسد و جنایتکار به مبارزه تن به تن در خیابانها برخواسته اند. رژیم، حتی با تیر خلاص زدن به سر مردم در خیابانها نیز نتوانسته است جلوی تظاهرات مردم را بگیرد و اکنون هم این “آرامش” نسبی ، و مسلمآ موقت را، مدیون ویروس کرونا هست. ولی جو ضد رژیمی همچنان می جوشد. مسئله این است که در شرایطی که خود رژیم هم از طغیان جامعه نگران است چاپ چنین کتابی چه هدفی در پیش دارد؟ چطور کسی جرات می کند بیاید بگوید من زندانبان این رژیم کثیف بوده ام؟ هرچند هما هیچ جا نمی گوید زندانبان بوده است، او می گوید مسئول بند شده است. چرا که می داند واژه زندانبانی چه بار منفی پشت خود دارد. او می گوید تواب بوده است. در حالیکه زندانبان تواب نبود یا تواب معمولی نبود. بعدا به تفاوت معنای عملی این دو واژه می پردازم. به نظر می رسد از ترس بلند شدن مردم رژیم از هر وسیله ای استفاده می کند تا به مردم بگوید اپوزیسیونش هم مثل خودش است. یکی از اهداف کتاب هما خراب کردن اپوزیسیون و زندانیان مبارز است که این رسالت او از همان ابتدای کتاب شروع می شود. خراب کردن جریانات سیاسی و کمونیستها را سعی می کند به شکلی زیرکانه به خواننده القا کند و به همین بهانه زمینه چینی بریدنش را از مبارزه نیز فراهم می کند. بدینوسیله مسئولیت فردی و امکان اینکه می توان به تنهایی هم مبارزه کرد و مبارز ماند را باقی نمی گذارد. به زمانبندی صفحات کتاب توجه کنید.
“در اتاق سه نشسته بودیم که تلویزیون خبر مصاحبه کیانوری و احسان طبری را اعلام کرد. … شرکت کنندگان در مصاحبه ضمن تشریح ابعاد سیاسی خیانت های حزب توده، در انتقاد از مارکسیسم نیز مطالبی گفتند که پاسخی برایش نداشتم اما دوست داشتم وانمود کنم که چرند می گویند. بعد از پایان مصاحبه نزد دوستانم رفتم و با هم کیانوری و طبری را مسخره کردیم.” (ص131) دورویی و تزویر در این چند سطر در لابلای تمام کتاب موج می زند. بعلاوه اینکه بوسیله تحلیلهای توده ای هایی که زیر شکنجه تن به مصاحبه داده بودند، برای بریدن خودش مقدمه چینی می کند.
“حاجی با قدی تقریبا بلند … حالا او نماد حکومت و غاصب آزادی ما بود. حکومتی که بعد از کشتن رفقایمان، از دهان او داشت برایمان خط و نشان می کشید. پس هدف بعدی ما مبارزه با او بود.”(ص 136) مسخره کردن مبارزین یکی از اهداف پنهان پشت این کلمات است. هدف زندانیان هرگز مبارزه با رئیس زندان نبود. زندانیان مبارز برای حق و حقوقشان در زندان مبارزه می کردند. ولی هما در کتابش به اصطلاح قبل از اینکه به طرف رژیم برود این زمینه سازی ها را می کند تا به خواننده این ذهنیت را بدهد که در چه مناسبات سطحی بوده است و اینکه مایه ای برای مبارزه با رژیم نداشته است.
“یک روز عصر سیما مسئول بند آمد و اعلام کرد که همه باید بیرون برویم. نرفتیم، عده ای در راهرو قدم می زدند، بعضی که معمولا سن شان بیشتر بود و البته برنامه ها را سازمان می دادند، این جور وقت ها کمر درد را بهانه و می رفتند زیر پتوهای شان می خوابیدند که جلوی چشم حاجی و مسئول بند نباشند.” (ص141) نمونه ای دیگر از خراب کردن مبارزین.
“شکنجه شبانه هفته ای سه یا چهار بار تکرار می شد، اما تاثیری بر عزم بچه ها نداشت. دیگر برای حاجی غیر قابل تحمل شده بود که عده ای مصرانه بخواهند قوانینش را بشکنند، در برنامه های مصاحبه شرکت نکنند و به دیگران هم خط بدهند. …”(ص146) بیچاره حاجی که چاره ای جز شکنجه زندانیان نداشت.
“بودند دوستانی که از عاقبت کار می گفتند، … و هشدار می دادند. اما این نظرات زود در جو هیجان زده بچه ها گم می شد، طرف شانس آورده بود اگر انگ بریده و منفعل و ترسو نمی خورد.”(ص156) باز هم پروژه ی خراب کردن مبارزین. البته همه “هیجان زده” نمی شدند به جز آنهایی که کل مبارزه از ابتدا برایشان نه با دغدغه که با جوگیری آغاز شده بود.
“راستی تفاوت ما چه بود با فاشیست های ارتجاعی در استفاده ابزاری از آدمها؟ … جوابی که به خودم دادم این بود که قدرت طلبی در ذات آدمی است. قدرتی که با حضور انبوه آدمها رنگ می گرفت و جلوه گر می شد. چه در نماز جمعه و چه در راهپیمایی ها و میتینگ های ما همیشه کمیت حرف اول را میزد نه کیفیت.” (ص199)
و تیر خلاص به جریانات ضد رژیمی را آنجا می زند که می نویسد: “قدرت ما ریشه در کجا داشت؟ در آگاهی و آزادی طلبی؟ پس چرا از افرادی که رفتارها و انتخاب هاشان بر اساس هیجان جوانی بود، و نه آگاهی و اعتقاد، آنگونه استقبال می کردیم؟ حضور آنها خود به خودی نبود. ما روی دانش آموزها کار می کردیم، …” (ص199)
اینها به اصطلاح بخشی از اندیشه های قبل از زندانبانی هما است. بیش از چهل سال از انقلاب می گذرد، ولی هما هنوز هم درک نمی کند و یا نعل وارونه می زند. طبیعی است که در شرایط انقلابی بین سالهای 57 تا 30 خرداد 60 دانش آموزان نیز در دفاع از آزادی هایی که از پس بیرون کردن شاه بدست آورده بودند، به خیابانها آمده بودند. هما به جای زدن رژیم که هر نوع جمع شدن و فعالیت سیاسی را ممنوع کرد، جریانات سیاسی را می زند. مگر رژیم اینکار را نمی کند؟ البته هما هم این واقعیت را می داند که شرایط انقلابی زمینه ساز فعالیت دانش آموزان بود، ولی منافعش ایجاب می کند که چنین بنویسد.
“احساس می کردم دیگر نه به مارکسیسم و نه به راه کارگر کوچک ترین تعلق خاطری ندارم. از قید آنها آزاد شده بودم.”(ص226) گویی راه کارگر و مارکسیسم او را دستگیر کرده و زیر فشار گذاشته بودند.
“آیا سیاسیون پرچمدار آزادی، دیکتاتورهایی بی تخت و تاج نبودند؟ اگر تخت و تاج داشته باشند، چه خواهند کرد؟” (ص226) در این برهه تاریخی که مردم رژیم را نمی خواهند و اگر تنها یک روز اسلحه هایش از کار بیفتند، زیر رژه مردم له خواهد شد، این کتاب رسالت تعیین و تغییر افکار عمومی را برای نجات رژیم به دوش می کشد.

۳. چای با طعم زندانبانی

“بعد از سالها، برای اولین بار چای بدون کافور، در لیوان دسته دار بلور فرانسوی، به جای شیشه مربا یا لیوان پلاستیکی می نوشیدم. چه عطری داشت، چای بدون کافور.”(ص253). بله چای با طعم زندانبانی.
هما هرگز از واژه زندانبان استفاده نمی کند و همه جا می گوید مسئول بند بوده است. خواننده ای که در زندانهای رژیم نبوده است از آنجا که نمی داند هما زندانبان بوده است و با توجیحاتی که او نوشته است، ممکن است ایراد زیادی در کارهای او نبیند. این گونه است که این کتاب مثل موزه عبرت مهندسی شده است تا نه تنها دل خواننده را برای زندانبان من به درد بیاورد، بلکه آنطور که هما القا می کند احساس کند که اگر مبارزین هم قدرت را گرفته بودند همان جنایتی را می کردند که رژیم کرد و می کند. این گونه است که هما نه تنها با استفاده از واژه توابی که مسئول بند شده است و عدم استفاده از واژه نگهبان، سعی دارد خود را بیگناه جلوه دهد، بلکه مبارزین را در شکنجه هایی که می شوند مقصر جلوه می دهد.
“چند روز بعد در دفتر بند مستقر شدم و نقل و انتقلات انجام شد. … همانطور که تصور می کردیم، فورا فرمان بایکوت از سوی ساکنان سرموضعی بند صادر شد.”(ص264). ما با هیچ زندانبانی وارد رابطه نمی شدیم. ایشان انتظار داشته ما بین او و پاسدارانی که زندانبان بند بودند فرق بگذاریم و ایشان را در آغوش بگیریم. ایشان در آغوش رژیم بود.
تنفر یکی از موضوعات احساسی کتاب است که جا به جا بروز می کند. این تنفر به اپوزیسیون ضد رژیمی مستقیما و زندانیان مبارز بشکل دروغگویی علیه آنها بروز می کند. از این نظر این کتاب برایم جالب بود، چرا که هرگز نمی دانستم امثال هما در چه منجلابی فرو می رفتند که از انسانیت تهی می شدند. بیشتر از سی سال است که از زندان آزاد شده است ولی همچنان دشمنی اش را نسبت به مبارزین بند هفت که زندانبانش بود جا به جا با دروغگویی نشان می دهد. به یکی دیگر از این دروغها اشاره می کنم: “ساکنان بند 7، مثل دیروز خود ما می اندیشیدند و تصور می کردند با بایکوت تواب ها و متلک پراکنی، یا آزار و اذیت جسمی و روحی آنها، گامی در جهت سرنگونی نظام برداشته اند.”(ص270). شاید وقتی خودش هنوز با رژیم نرفته بود “مبارزه اش با رژیم” تا این حد نازل بوده است. توابها برای ما جایی نداشتند که بخواهیم به آنها متلک بگوییم و یا آنها را اذیت کنیم. در واقع ما آنها را قربانی می دیدیم و می دانستیم که توبه، تاکتیکی برای آنها برای آزادیشان می باشد.
و اما طرز فکر و نفرت هما را نسبت به اپوزیسیون ضد رژیم در جمله زیر که مربوط می شود به بعد از آزادی او و وقتی که برای کیهان هوایی و زیر دست عباس سلیمی از اعضای دفتر سیاسی سپاه کار می کند، باید دید. اینکه سی و چند سال بعد از آزادیش هنوز این چرندیات را می نویسد نشان از همان همای زندانبان دارد که منتظر است کوچکترین قانونشکنی از زندانی ببیند تا او را به شلاق ببندد:
“در آن صفحات مقالات، بیانیه ها و یا سخنرانی های گروههای سیاسی چپ، منافقین، سلطنت طلب و لیبرال را نقد می کردند و پنبه شان را می زدند.”(ص321)

۴. هما تواب نشد – او رژیمی شد

هما یکراست از زیر فشار بلند شد و زندانبان شد. بریده ها و توابها زیر فشار از مبارزه می بریدند ولی بطرف رژیم نمی رفتند. آنها از روی اجبار بیطرف می شدند، ولی هما بیطرف نشد. هما به طرف رژیم رفت، آنهم چنان شتابان رفت که نقش کوچکی به او ندادند. او را زندانبان یکی از دو بند مبارزین زندان کردند.
هما پشت واژه تواب پنهان می شود تا بتواند همکاریهایش با رژیم را توجیه کند. اکثر آنهایی که در قبر و یا در سلولهای انفرادی طولانی مدت بعنوان تواب کوتاه آمدند، در واقع قبول کردند مقررات بند را رعایت کنند. آنها حکم شان را می گذراندند که بتوانند بعد از خاتمه حکم شان آزاد شوند. آنها آنقدر مقاوم بودند و شرافت داشتند که اطلاعاتی به رژیم ندادند و حاضر نشدند با رژیم همکاری کنند.
در اینجا باید توضیح کوتاهی در مورد توابین بدهم. پس از انقلاب و در پی تلاشهای رژیم برای سرکوب آن، در دهه شصت صدها هزار نفر دستگیر و هزاران نفر اعدام شدند. از آنجا که شرط آزادی امضای توبه نامه بود، شاید دهها هزار نفر در چهل سال گذشته مجبور شدند آنرا امضا کنند. رژیم آنها را تواب می نامید. متاسفانه اپوزیسیون نتوانست خود را از فرهنگ و واژه های رژیم خلاص کرده و نگاه متفاوتی به این موضوع داشته باشد. هزاران نفر مجبور شدند به نام تواب از زیر شکنجه های متفاوت رژیم خلاص شوند. خیلی از زندانیان با توبه، که تاکتیکی بیش نبود سعی کردند از زندان رها شوند. با جوی که در دهه شصت بود و اینکه نباید توبه کرد، اکثر این زندانیان بعد از امضای توبه نامه یا ابراز انزجار در مقابل زندانیان دیگر دچار افسردگی شده و می رفتند دنبال زندگیشان. چرا که به اشتباه فکر می کردند به درد مبارزه نمی خورند و رژیم همین را می خواست.**
توابین درجه داشتند. تعدادی یک توبه نامه کتبی را قبول می کردند. تعدادی می آمدند حسینه در حضور زندانیان اعلام انزجار می کردند. تعدادی هم ممکن بود زیر شکنجه اطلاعات بدهند، که بعضی از آنها حتی در زندان یا بعد از آزادی خودکشی کردند. درصد خیلی کمی از توابین نیز به نیروی فعال رژیم برای آزار زندانیان تبدیل شدند. آنها بعد از آزادی در خدمت وزارت اطلاعات قرار گرفتند و همچنان برای رژیم کار می کنند. گذشته از اینکه فکر می کنم ما نباید واژه تواب را که ساخته رژیم است استفاده کنیم، این درصد پایین را نمی توان تواب نامید. رژیم همه را یک کاسه می کرد و تواب می نامید. ولی واقعیت این است که آن معدود افراد با بقیه فرق داشتند و فرق دارند. آنها با رژیم رفتند و این مهم نیست که ابتدا زندانی بودند و بعد رژیمی شدند. مهم این است که آنها مثل هما رژیمی شدند و همچنان رژیمی هستند. تواب خطاب کردن آنها توهین به دهها هزار انسانی است که در چهل سال گذشته زیر شکنجه مجبور شدند به درجات متفاوت کوتاه بیایند و مهر تواب خوردند. ***
هما می نویسد: “از این روست که کلمه منحوس تواب که ریشه در فرهنگ اسلام دارد، در دهه 60 دگردیسی عجیبی یافته و با کلماتی چون خائن، … مترادف شد. در داخل زندان چاشنی ترس و ارعاب و وحشت نیز با آن در آمیخت. به دلیل بار منفی این کلمه هیچ یک از توابان زندان های جمهوری اسلامی فارغ از حزب و گروه و سازمان شان تمایلی نداشتند به این نام خوانده شوند. …”(ص 9 و 10). “واژه سرد و تلخ تواب اما با نام من و چند تن دیگر از برخاستگان تابوت گره خورده است. … گویی در 4 دهه زندانهای جمهوری اسلامی تنها ما چند نفر تواب بوده ایم و بس. … تواب بودن در برهه ای از زندگی از یک سو و جو سازی در فضای مجازی از سوی دیگر همواره چه در داخل و چه در خارج از کشور چون سدی محکم مانع پیشبرد فعالیت های اجتماعی و سیاسی ام بوده و هست. …”(ص 10).
چند تن از آن توابهای مورد نظر هما زندانبان شدند و اسمشان از کتاب من و بقیه افتاده است؟ طبیعی است، نام برخی زندانبانان دیگر هم آمده. تفاوت هما با زندانبانان دیگر این است که او دو یا سه سال دیرتر به این کار روی آورد. زندانبانان دیگر برای پول کار می کردند، هما برای آزادیش. چه تفاوتی بین او و زندانبانان دیگر بود؟
هما سعی می کند رژیمی شدنش را که یک انتخاب سیاسی بود، نه مذهبی، پشت رسیدن به خدا پنهان کند: “خدا در درونم جوانه زد و تکثیر شد.”( ص228) خیلی از بریده ها در مصاحبه ها همین را ردیف می کردند. همه آنها خدا را دیدند. ولی بخش عظیمی از آنها از این جلوتر نرفتند و با رژیم همکاری نکردند.
در حالیکه هما با کمال میل اطلاعاتش را می دهد: “سوالها البته تکراری بودند، اما جوابهای من نه. همان سوالهایی که دو سال پیش هم در کمیته مشترک جلویم گذاشته بودند. اما جوابهای من حالا همان جوابها نبود. اصراری بر کتمان حقایق و دروغ گفتن به آنها نداشتم. نوشتم. راستش را نوشتم. همانطوری که وقایع اتفاق افتاده بودند. … تعدادی اسم روی برگه نوشته بود، پرسید: کدام یک را می شناسی؟ برخی را می شناختم و برخی را نه. جلوی اسم آنها که می شناختم علامت زدم.
– در مورد آنها هرچه می دانی بنویس.
در را بست و رفت. بعدها دانستم به این کار تک نویسی می گویند.”(ص248)
“بعدها؟” از این نوشته اینگونه بر می آید که گویی هما هرگز کار تشکیلاتی نکرده. همه از ابتدای دستگیری می دانستند که این کار تک نویسی و لو دادن آدمهاست. در ادامه می نویسد: “در بین اسامی هم افرادی بودند که بدون تعلق تشکیلاتی از نظر امکانات به سازمان کمک می کردند و به آنها امکاناتی می گفتیم. در لیست نام برخی هواداران و چند نفری از اعضاء فعال که به خانه ما رفت و آمد داشتند هم دیده می شد. می دانستم چیزی در باره آنها نیست که قبلا رحیم ناگفته گذاشته باشد یا نکته تازه ای را مطرح کند. … برایم فرقی نمی کرد که به درد کسی می خورد یا نه.” (ص248)
برایش فرقی نمی کرد اطلاعاتی که می دهد به درد رژیم می خورد یا نه. چطور این اطلاعات نمی توانست به درد رژیم نخورد؟!

۵. عدم پذیرش مسئولیت فردی

هما در کتابش مسئولیتی در قبال فعالیت سیاسی اش نمی پذیرد. اشتباهات خودش را هم به گردن جریانی که با آن کار می کرد و کلا جریانات ضد رژیمی می اندازد. “آن روز لعنتی و پاسپورت ها در ذهنم رژه می رفتند. آخر چرا؟ چطور می شود به این درجه از بی رحمی نزول کرد؟ آیا هدف وسیله را توجیه می کند؟ از اینکه اختیار زندگی ام را به دست جریانی سپرده بودم که برای بقای خود هر عملی را مجاز می دانست، از خودم بدم می آمد.”(ص219) جریان از این قرار است که ماشین هما پنچر می شود. در حالیکه داشته پنچرگیری می کرده، مردی زحمتکش پیدایش می شود. کیسه پلاستیکی در دست داشته. آنرا روی سقف ماشین هما می گذارد و شروع می کند به در آوردن لاستیک پنچر او. “نگاهم به محتویات کیسه گره خورد. چشم هایم برق زد، چند پاسپورت و شناسنامه از درون آن کیسه پلاستیکی به من چشمک می زدند. دنبال فرصتی بودم که آن کیسه را بردارم. مرد جوان داشت لاستیک زاپاس را از صندوق عقب بر می داشت، سرش توی صندوق بود که در چشم به هم زدنی کیسه را برداشتم و سریع در کیفم گذاشتم. رفتم عقب ماشین و با لبخند از او تشکر کردم. لاستیک را برایم جا انداخت و …”(ص220) هما این تصمیم فردی خود در جاده را که ارتباط مستقیم به وجدان و اخلاق دارد را هم تقصیر تشکیلات می اندازد. “چگونه دزدی را اقدام انقلابی قلمداد می کردند. چرا؟”(ص222) این یک مسئولیت فردی، یعنی کار او بوده است. گویی تشکیلات آنجا بود و به او گفت پاسپورتهای کسی که به او کمک کرده را بدزدد و او هم مثل یک ماشین الکترونیکی این کار را کرده است. گویی خودش نمی توانسته فکر کند. همین مثالش نشان می دهد که حتی وقتی در جایگاه اپوزیسیون رژیم بوده هیچ احساس انساندوستی نداشته است، چه رسد وقتی که به رژیم پیوست و زندانبان شد.
“از پس چشم بند، نوری سفید بر وجودم می تابید، انگار در پرتو آن نور دیگر دردهای پشت و … حس نمی کردم. … وجودی دیگر در درونم جوانه می زد، … به هر گوشه سر می کشید، جاری می شد و می رفت، مثل ماهی سیاه کوچولو. پایبند هیچ چیز نبود.”(ص229) ماهی سیاه کوچولو؟ با ادبیات رژیمی می نویسد ولی باز هم هر جا به نفعش باشد از ادبیات چپ می دزدد. گویی این هم پاسپورت است!

۶. ادبیات رژیمی

از ابتدا تا انتهای کتاب هما پاسدارها را خواهر می نامد. برای مثال در صفحات 47 ،62، 101…. در حالیکه زندانیان مبارز هرگز پاسدارها یا زندانبانها را خواهر و برادر صدا نمی کردند. تصور گفتن برادر بازجو خنده دار است. اینکه حالا نزدیک 40 سال بعد از دستگیریش هم آنها را خواهر و برادر می نامد، نشان می دهد که این کتاب نمی تواند نوشته توابی باشد که برای تخلیه سنگینی آن روزها به تحریر در آورده است. بلکه این کتاب نوشته همان همای رژیمی است که کارش زندانبانی بود. چرا که حتی در صفحاتی از کتاب که هنوز به بازجویی نرفته، پاسدار را خواهر می نامد و یا شاید در این کتاب ایجاب می کند که اینطور بنویسد. چرا که با خواهر نامیدن پاسدار از تضادی که بین رژیم با خواننده کتاب است کم می کند. اینکه کتاب به زبان یا ادبیات رژیمی نوشته است را در بین خطها بخوبی می توان خواند: “تا عصر کاغذ بازی های اداری جریان دارد. ده بار اسم خودم و پدرم را و گروهک وابسته را می پرسند.”( ص 116) به جز رژیم کسی به جریانات سیاسی نمی گفت و نمی گوید گروهک. و واژه هایی چون: “تارهای عنکبوتی”، “برادر”، “خواهر”، “شرم”، “گروهکها”، “دیدگاههای گروهکی”، “منافقین” …

۷. کتابی برای فروش در موزه عبرت

دفاع از رژیم
هدف از انتشار این کتاب که دارد خیلی سریع از طریق نرم افزارهای اینترنتی دست به دست می چرخد نه تنها به سخره گرفتن ادبیات زندان، بلکه دفاع از رژیم است. سوالات متعددی مثل اینکه اگر جریانات “ما” هم قدرت داشتند، همین جنایتها را نمی کردند؟ از همان سوالهای رژیمی برای توجیح جنایتهایش است که از زبان زندانبانی که زمانی در یک جریان چپ بوده خوشتر است.
از همان ابتدای کتاب می خوانیم که هما به نفی مبارزه می رسد – همان موقع که تازه پایش به کمیته مشترک رسیده. ولی اینطور وانمود می کند که به نفع جریانات سیاسی رسیده، ولی نمی خواسته در مقابل رژیم کوتاه بیاید. پروسه بریدنش را که مسئله سیاسی است پشت تاکتیک توبه یعنی رسیدن به خدا پنهان می کند. این کتاب روایت رژیمی از زندانهایش برای مقابله با ادبیات زندان است. کتابی در راستای ادبیات کیهان و اطلاعات، که هما در آنها دوره دید. این نوشته را با بخشی هایی از کتاب که نمایانگر ابتذال کیهانی است به پایان می برم.

توجیه سرکوب:
“در آن مرگ اندیشی ها … خودم را جای حاجی می گذاشتم که اگر رییس زندان بودم با زندانی شرور، معاند و مخالف سیاست ها و نظرات خودم چه می کردم. کدام دیکتاتور مخالفانش را تحمل می کرد، …”(ص188)

در نفی مبارزه:
“اما در تردید بودم که با کشته شدن ما کدام مسئله جهان حل می شد؟ آیا نسل هایی که مقابل ظلم دیکتاتورها ایستاده بودند توانستند جهان بهتری بیافرینند؟ یا به قول رفسنجانی خطیب نماز جمعه، همه چیز به خواست خداوند پیش می رفت؟”(ص190)

همسانی سرکوبگر با مبارز:
“پنداشتم لابد دوستی یا آشنایی از نزدیکان حاجی شهید یا اسیر شده که اینگونه وحشیانه به ما حمله ور شد. فکر می کردم، اگر آنها هم دوستان ما را شهید می کردند یا اسیر، و قدرت در دست ما بود، با آنها چه می کردیم؟ تلافی اش را سر مخالفان مان در نمی آوردیم؟”(ص201) اینگونه توجیه شکنجه های رژیم و مقایسه رژیم با اپوزیسیونی که در قدرت نیست، تنها برای زدن مبارزین است و اینکه بگوید جریانات سیاسی هم مثل رژیم هستند.

توجیه سرکوب:
“بدیهی است که خرده بورژازی، که هیچگاه در طول تاریخ کشور ما چنین قدرت و فرصتی را نداشته است، با تمام قدرت و به هر قیمتی در صدد تثبیت موقعیتش باشد. برای رسیدن به این مقصود راهی جز سرکوب مخالفانش ندارد. با این تحلیل بهتر می توانستم فشار قیامت را در قبرم تحمل کنم.”(ص218) یکی از موارد بسیار توجیه شکنجه ها و کشتارهای چهل ساله رژیم در کتاب.

چپ ستیزی و اخته جلوه دادن مبارزات رهایی بخشی:
“ما چه؟ اگر ما هم به قدرت برسیم، مخالفان مان را ناز و نوازش می کنیم؟ این سوالی بود که مدت ها ذهنم را به خود مشغول کرده بود. چرخه خشونت و قدرت را چگونه می توان متوقف کرد؟ اصلا ممکن است و شدنی؟”(ص203) نمونه ی بارزی از کشتن امید و روحیه مبارزه از طریق زدن چپ با ایجاد سوال و اینکه بیخود تلاش نکنید، همیشه همین بوده و همین خواهد بود.

سلب مسولیت از شکنجه گر:
“سرم را انداخته بودم پایین و به پوتین های سیاه او (حاجی) و دمپایی های پلاستیکی قهوه ای خودم نگاه می کردم، دیگر از این پوتین ها نمی ترسیدم. از تصور گناهانی که مرتکب شده بودم و باعث شده بودم این پوتین ها مرا زیر لگد بگیرند از خودم خجالت می کشیدم.”(ص261) یعنی اگر شکنجه می شوید تقصیر خودتان است.
“سخنرانی آقای خمینی از رادیو پخش می شد. در مورد جنگ نفتکش ها می گفت و دشمنی آمریکا و انگلیس و اخیرا فرانسه و از پیشروی رزمندگان در جبهه ها و امریکایی دانستن طرح صلح. داشتم به حرفهایش گوش می دادم، دیگر از او بدم نمی آمد.”(ص212)
وقتی که در کیهان هوایی کار می کند: “در واقع عباس سلیمی که از اعضای دفتر سیاسی سپاه بود، در صدد انتخاب و پرورش تیمی از روزنامه نگاران با دید انتقادی در جهت رشد و گسترش نظام و انقلاب بود.”(ص318) “اگر چه در بحث ها فعال نبودم و بیشتر گوش می کردم. اما در زمین سلیمی بازی می کردم و نظرات او را به خود نزدیک می دیدم.”(ص319)
این نقل قول هایی که از کتاب هما در اینجا آوردم به روشنی بیانگر این واقعیت هست که هما به یک تواب بدل نشد بلکه آگاهانه انتخاب کرد که به عنوان یک زندانبان با سپاه پاسداران همکاری کند تا حدی که حاضر شد خط قرمزهایی اخلاقی را زیر پا بگذارد و به مهره ای سر سپرده در دست رژیم تبدیل شود. این کتاب نه یک زندگی نامه، نه خاطرات یک زندانی و در ژانر ادبیات زندان، که یک پروژه سیاسی- عقیدتی- تبلیغاتی است که هما مسئولیت انجامش را بر عهده گرفته است.
***

منابع:
* کتاب “زیر بوته لاله عباسی”، انتشارات نسیم، چاپ اول 2002. در وبسایتم بازنشر شده است.

**مبارزه با قربانی ارزان ترین پز قهرمانی
***زندان ادامه دارد و من از “توابین” دفاع میکنم

یاد نوشته ها، تابوت زندگان، نوشته هما کلهری، 1399

یک دیدگاه در “روایت رژیمی از زندان‌هایش / نگاهی به کتاب زندانبانم: “تابوت زندگان” نوشته: هما کلهری”

پاسخ دادن به هما تواب نشد، او رژیمی شد! لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.